روزایی که تهرانم انگار دارم جون میکنم. یه کرختی مطلققق نه که بگم کرختی ها، بیشتر از همیشه کار میکنم و فعالیت ذهنی و بدنی دارم و روزام کاملا مفید میگذره. اما..اما یه چیزی این وسط درست نیست. این من اون منی که فکرشو میکردم نیست. دوستام ازینکه اینجان و دور از خونه ان نهایت صفا رو میبرن ولی منمن بدم میاد از اینجا. از دانشگاه رفتن خوشحال نیستم. ازینکه خونه نیستم و شبا با بابا و مامان سریال نمیبینم خوشحال نیستم. از اینکه باید مراعات خیلی چیزا رو کنم چون دستم زیر سنگه خوشحال نیستم. من اینجا خودم نیستم. حتی فکر میکنم دیگه راجع به از ایران رفتن هم نباید فکر کنم. من نمیتونم از آغوش مامانم و حضور بابام و دور دور کردنام با سین و از تخت گرم و نرمم بگذرم. من نمیتونم من برای این کار زیادی بچه ام شاید باید بزرگتر بشم. نمیتونم ولی دارم انجامش میدم..
برچسب:
نویسنده: آریا افشاری
تاريخ: يکشنبه
9 بهمن
1401 ساعت: 20:52